عرق نه از رخ آن گلعذار می ریزد
ستاره از فلک فتنه بار می ریزد
۱گره به رشته پرواز من گلی زده است
که از نسیم توجه ز بار می ریزد
۲بنای زندگی خضر هم به آب رسید
هنوز از لب تیغش خمار می ریزد
۳حذر ز صحبت ناجنس حرز عافیت است
که خون ز سر انگشت خار می ریزد
۴درین زمانه که رسم گرفتگی عام است
چگونه رنگ ز دست بهار می ریزد؟
۵چو تاک سر زده، هرجا که حرف می گذرد
سرشکم از مژه بی اختیار می ریزد
۶لبی که تنگ شکر شد دهان ساغر ازو
به چشم من نمک انتظار می ریزد
۷مرا به زخم زبان خصم می دهد تهدید
به چاک پیرهن شعله خار می ریزد
۸صفیر خامه صائب بلند چون گردد
ز آبگینه دلها غبار می ریزد
۹