به عارض تو که رنگ نگاه می ریزد؟
که زهر ازان مژه های سیاه می ریزد
۱ستاره در قدم صبح آفتاب شود
خوشا دلی که در آن جلوه گاه می ریزد
۲مرا ز خار ملامت کسی که ترساند
به راه کاهربا برگ کاه می ریزد
۳توان ز دست و دل سرد یافت حال مرا
ز برگهای خزان دیده آه می ریزد
۴شکسته ای که گرفتار خط مشکین است
چو خامه از مژه خون سیاه می ریزد
۵نفس دریغ مدار از نفس گداختگان
ترا که تا به کمر زلف آه می ریزد
۶طمع مدار ز دندان ثبات در پیری
که این ستاره درین صبحگاه می ریزد
۷خطای اهل هوس را صواب می داند
همان که خون مرا بی گناه می ریزد
۸نفس درازی صائب ز سینه چاک است
به قدر شق ز قلم مد آه می ریزد
۹