فغان ز سینه آسوده محشر انگیزد
گرستن از جگر گرم، کوثر انگیزد
۱چه تن به مرده دلی داده ای، بر افغان زن
که آه و ناله دل مرده را برانگیزد
۲زمین عرصه محشر گر آفتاب شود
ترا عجب که به این دامن تر انگیزد
۳مباش کم ز سمندر درین جهان خنک
که از بهم زدن بال، آذر انگیزد
۴چو مور هرکه قناعت کند به تلخی عیش
به هر طرف که رود گرد شکر انگیزد
۵به دام عشق سزاوار، آتشین نفسی است
که چون سپند ز جا دانه را برانگیزد
۶مکن به هر خس و خاری دهان خود را باز
که خامشی ز دل غنچه ها زر انگیزد
۷ز آه ما مشو ای پادشاه حسن ملول
که کیمیاست غباری که لشکر انگیزد
۸شراب تلخ به دریا دلی حلال بود
که چون محیط به هر موج گوهر انگیزد
۹به گاه لطف چه احسان کند به خشک لبان
به وقت خشم، محیطی که گوهر انگیزد
۱۰نمی رود دل خونین ز جا، که هیهات است
که آتش از جگر لعل صرصر انگیزد
۱۱دل غیور من از جا نمی رود به نگاه
مگر سپند مرا روی دل برانگیزد
۱۲ربوده است ز من هوش ساقیی صائب
که می ز ساغر چشم کبوتر انگیزد
۱۳