ز جلوه تو دل روزگار می ریزد
بنای صبر و شکیب و قرار می ریزد
۱دوام حسن ترا نیست نسبتی با گل
به پای سرو تو خون بهار می ریزد
۲به خاکساری من نیست هیچ کس در عشق
به چشم آینه عکسم غبار می ریزد
۳چه غم ز رفتن چشم است پیر کنعان را؟
شکوفه برگ خود از بهر بار می ریزد
۴چه نسبت است به فرهاد، ذوق کار مرا؟
عرق ز جبهه من چون شرار می ریزد
۵گل بهار تمناست داغ نومیدی
به قدر خار و خس آتش شرار می ریزد
۶چو گردباد ز بس زخم خار و خس خوردم
ز جنبش نفس من غبار می ریزد
۷کدام دیده بد در کمین این باغ است؟
که بی نسیم، گل از شاخسار می ریزد
۸به اهل صبر فلک بیش می کند کاوش
که تیر بر هدف پایدار می ریزد
۹رگ کدام محیط است خامه صائب؟
که اینقدر گهر شاهوار می ریزد
۱۰