ز جلوه تو دل آسمان فرو ریزد
گل ستاره چو برگ خزان فرو ریزد
۱حلال باد بر آن شاخ گل خودآرایی
که نقد خود به سر باغبان فرو ریزد
۲مجوی اختر سعد از فلک که هیهات است
که ارزان از کف این سخت جان فرو ریزد
۳به آب تیغ اجل شسته باد رخساری
که آبرو به در این خسان فرو ریزد
۴محیط در شکن ناودان چه جلوه کند؟
کدام شکوه مرا از زبان فرو ریزد؟
۵چنین که فاصله در کاروان هستی نیست
مگر چنین گهر از ریسمان فرو ریزد
۶دل فسرده نگیرد به خویش داغ جنون
تنور سرد چو گردید، نان فرو ریزد
۷خبر نکرده به بالین من قدم مگذار
مباد مغز من از استخوان فرو ریزد
۸خمار کم کشد آن میکشی که چون صائب
شراب صاف به دردی کشان فرو ریزد
۹