فغان که هستی ما خرج آشنایی شد
بهار عمر به تاراج بینوایی شد
۱چو وحشیای که گرفتار در قفس گردد
تمام عمر در اندیشه رهایی شد
۲درین قلمرو پرصید از نگونبختی
درازدستی ما ناوک هوایی شد
۳شناوری است که بستند سنگ بر پایش
مجردی که گرفتار کدخدایی شد
۴اگر خموش نشیند دلش سیاه شود
چو شعله هر که بدآموز ژاژخایی شد
۵چه گنجها که تواند ز نقد وقت اندوخت
هر آن رمیده که فارغ ز آشنایی شد
۶در آن چمن که به زر میخرند دلتنگی
چو غنچه خرده ما صرف دلگشائی شد
۷چنان فشرد مرا عشق آهنین بازو
که سنگ بر من دیوانه مومیایی شد
۸نشد ز شهپر توفیق هیچ رهرو را
گشایشی که مرا از شکسته پاپی شد
۹ز شهریان خرابات می شود صائب
ز راه و رسم جهان هر که روستایی شد
۱۰