اگر به بیخبری یار می توانی شد
ز هرچه هست خبردار می توانی شد
۱ز تندخویی خو خار بی گلی ورنه
زخلق خوش گل بی خار می توانی شد
۲اگر به خامشی از گفتگو پناه بری
تونیز مخزن اسرار می توانی شد
۳مده امان که صدف وا کند دهن به سوال
چو بی سوال گهربارمی توانی شد
۴اگر زسیلی باد خزان نتابی روی
ز برگ وبار سبکبار می توانی شد
۵ترا به خرقه تن دوخته است بیخبری
وگرنه پیرهن یار می توانی شد
۶حجاب آینه را گر ز پیش برداری
به آب خضر سزاوار می توانی شد
۷چو نی اگر کمر بندگی ببندی سخت
ز بند بند شکربار می توانی شد
۸چه لازم است کنی تلخ عیش برمردم
کنون که شربت بیمار می توانی شد
۹چنین که خواب گران سنگسار کرده ترا
فسانه ای است که بیدار می توانی شد
۱۰ز دوش بار گنه گرتوانی افکندن
هزار قافله را بار می توانی شد
۱۱اگر هوا چو سلیمان شود مسخر تو
به تاج وتخت سزاوارمی توانی شد
۱۲ز حال گوشه نشین قفس مشو غافل
به شکر این که به گلزار می توانی شد
۱۳نمی روی به ته باری از گرانجانی
همین به دوش کسان بار می توانی شد
۱۴ربوده است ترا خواب بیخودی غافل
که صاحب دل بیدار می توانی شد
۱۵ازان لب شکرین سعی اگر کنی صائب
به حرف تلخ سزاوار می توانی شد
۱۶