مرا همیشه دل از وصل یار می شکند
سبوی من به لب جویبار می شکند
۱چه نسبت است به فرهاد جان سخت مرا
که درد من کمر کوهسار می شکند
۲مده میان بلا را درین محیط از دست
که چون سفینه رود بر کنار می شکند
۳به وعده گل بی خار او مرو از راه
که خار در جگر انتظار می کشند
۴چو بید قامت من شد دوتا ز بی ثمری
اگر ز جوش ثمر شاخسار می شکند
۵به دور خط لب لعل تو شد خراباتی
چه توبه ها که به فصل بهار می شکند
۶نمی خرند متاعی که نشکنند او را
نیم غمین که مرا روزگار می شکند
۷ز ترکتاز فلک ایمنند تیره دلان
که زنگی آینه بی غبار می شکنند
۸چنان ز گردش آن چشم سرخوشم صائب
که از مشاهده من خمار می شکند
۹