خوش آن که ز آتش تب شعله اثر برود
رخ تو در عرق سرد و گرم وتر برود
۱رگ تو جاده خون معتدل گردد
زبان گزیده به یک گوشه نیشتر برود
۲تبی که برسمنت رنگ ارغوانی بست
ز پیش شعله خوی تو چون شرر برود
۳لب تو عقده تبخاله واکند از سر
ستاره سوخته ای چند از شرربرود
۴مباد از عرق گرم اضطراب ترا
سفینه تو ازین بحر بی خطر برود
۵حرارتی که گرفته است گرم جسم ترا
ز برق گرمتر از باد زودتر برود
۶چنین که بی خبر آمد به خوابگاه تو تب
امیدوار چنانم که بی خبر برود
۷دمید صبح چه خامش نشسته ای صائب
بگو به آه به دریوزه اثر برود
۸