به چاره سوز محبت ز جان برون نرود
تبی است عشق که از استخوان برون نرود
۱کنون که شاخ گل از پای تابه سر گوش است
ز ضعف ناله ام از آشیان برون نرود
۲ز قد خم به ره راست دل قدم ننهاد
کجی ز تیر به زور کمان برون نرود
۳درازدستی رهزن چه می تواند کرد
ز راه راست اگر کاروان برون نرود
۴چه گل توان ز تماشای گلعذاران چید
به گلشنی که ازو باغبان برون نرود
۵توان به بوی گل از خار خشک گل چیدن
ز باغ بلبل ما در خزان برون نرود
۶شده است خاک چمن سرمه ای ز سایه زاغ
چگونه بلبل ازین گلستان برون نرود
۷همیشه درد به عضو ضعیف می ریزد
که پیچ وتاب ز موی میان برون نرود
۸به زور درد دل جسته است هیهات است
که تیر آه من از آسمان برون نرود
۹در آن حریم که صائب سخن شناسی نیست
بهوش باش که حرف از دهان برون نرود
۱۰