رخ تو در دل شبها اگر سفید شود
عجب که ماه ز خجلت دگر سفید شود
۱چو نیست سوخته ای تا دهد حیات مرا
چرا زآهن وسنگ این شرر سفید شود
۲چو آهوان شود آن روز خون گرم تو مشک
که همچو نافه ترا موی سر سفید شود
۳شب سیاه مرا صبح نیست در طالع
مگر ز گریه مرا چشم تر سفید شود
۴کنم به خون شفق سرخ روی زرین را
شبی که صبح ز من پیشتر سفید شود
۵ز صیقل قد خم گشته بی غبار نشد
دل سیاه تو مشگل دگر سفید شود
۶مدار دست ز ریزش که ابرهای سیاه
ز برفشاندن آب گهر سفید شود
۷شوم سفیدچسان در میان ساده دلان
مگر ز نقش مرا بال وپر سفید شود
۸ز آه سرد مشو غافل ای سیاه درون
که چهره شب تار از سحر سفید شود
۹به حرف صدق مکن باز لب ز ساده دلی
که روی صبح به خون جگر سفید شود
۱۰تو چون دهن به شکر خنده واکنی چون صبح
ز انفعال نیارد شکر سفید شود
۱۱توان ز وصل برومند شد ز چشم سفید
که از شکوفه فشاندن ثمر سفید شود
۱۲ز گرمخونی من آب می شود فولاد
چگونه پیش رگم نیشتر سفید شود
۱۳به گرد خویش نگردیده ناقصی صائب
اگر ترا ز سفر موی سر سفید شود
۱۴