بر باد می دهد سر بی مغز چون حباب
هر کس برای کسب هوا سیر می کند
۱چون برگ کاه هرکه سبکروح می شود
صائب به بال کاهربا سیر می کند
۲از آه هر طرف دل ما سیر می کند
چون تخت جم به روی هوا سیر می کند
۳موج سراب پای به دامن شکسته ای است
در وادیی که وحشت ما سیر می کند
۴ابروی شوخ او نفسی بی اشاره نیست
این قبله همچو قبله نما سیر می کند
۵این دولتی که دل به دوامش نهاده ای
چون سایه در رکاب هما سیر می کند
۶از کاهلی است گرچه دل ازپاشکستگان
وقت نمازدر همه جا سیر می کند
۷چشم به جای دیگرو دل جای دیگرست
گردون جدا ستاره جدا سیر می کند
۸آن را که هست آتشی از شوق زیر پا
دایم چو چرخ بی سرو پا سیر می کند
۹نعلش در آتش است همان پیش آفتاب
پرتو اگر چه در همه جا سیر می کند
۱۰از خاک بر گرفته آتش بود دخان
گردون به بال همت ما سیر می کند
۱۱هر کس به بی نشان ز نشان راه برده است
داند دل رمیده کجا سیر می کند
۱۲چون شانه هر که پا ز سر خویش کرده است
در کوچه باغ زلف دو تا سیر می کند
۱۳شب در میان رود به زمین سیاه هند
رنگین سخن به پای حنا سیر می کند
۱۴در حیرتم که کلفت روی زمین چسان
در تنگنای سینه ما سیر می کند
۱۵چندین هزار قامت چون تیر شد کمان
گردون همان به پشت دوتا سیر می کند
۱۶آتش عنانی فلک از ناله من است
محمل به ذوق بانگ درا سیر می کند
۱۷