عاشق کجا به شکوه دهن باز میکند
این کبک خنده بر رخ شهباز میکند
۱تمکین ترا به جاست ز سنگیندلان که حسن
در دامن تو تربیت ناز میکند
۲از خون دل همیشه نگارین بود کفش
مشاطهای که زلف ترا باز میکند
۳خود را چو داغ لاله کند جمع شام هجر
چون صبح وصل روشنی آغاز میکند
۴مرغی که زیرک است درین بوستانسرا
گل را خیال چنگل شهباز میکند
۵در گوشمال عمر سر آمد مگر قضا
ما را برای بزم دگر ساز میکند
۶خون میچکد چو زخم نمایان ز خندهاش
کبکی که بیملاحظه پرواز میکند
۷نتوان به برگ نکهت گل را نهفته داشت
این نه صدف چه با گهر راز میکند
۸بلبل به راز غنچه سربسته میرسد
این نامه را نسیم عبث باز میکند
۹هر سرمهای که هست درین خاکدان سپهر
در کار طوطیان سخنساز میکند
۱۰صائب دلم به سیر چمن میکشد مگر
از بلبلان مرا یکی آواز میکند
۱۱