نازش کسی که بر پدر خویش می کند
سلب نجابت از گهرخویش می کند
۱از مستی غرور نبیند به پیش پا
طاوس تا نظر به پر خویش می کند
۲گوهر که هست مردمک دیده صدف
خاک از غبار دل به سر خویش می کند
۳از دیگری است هر چه گره می زنی برآن
کی تر صدف لب از گهر خویش می کند
۴در بر گریز بلبل رنگین خیال ما
سیر چمن به زیر پر خویش می کند
۵بر باد می رود ز سبکدستی خزان
چون غنچه هرکه جمع زر خویش می کند
۶ایمن ز زخم خار شود هر که همچوگل
روی گشاده را سپر خویش می کند
۷دست از هوس بشوی که شبنم ز برگ گل
بسترز پاکی نظر خویش می کند
۸از عاجزان بترس که از زخم پشه فیل
خاک سیه به فرق سر خویش می کند
۹ایمن بود هنروری از چشم شور خلق
کز عیب پرده هنر خویش می کند
۱۰دندانه می کند دم شمشیر برق را
خاری که دست را سپر خویش می کند
۱۱دنبال چشم هر که زند قطره چون حباب
سر در سر هوای سر خویش می کند
۱۲دستش اکر به دامن پیر مغان رسد
صائب علاج دردسر خویش می کند
۱۳