با مردم آنچه شعله ادراک می کند
کی برق خانه سوز به خاشاک می کند
۱ای عشق غافلی که جدا از حضور تو
آسودگی چه با من غمناک می کند
۲کی می رسد به اهل جنون عمر اهل عقل
مجنون هزار سلسله درخاک می کند
۳هر کس گره کند به دل ازدوست شکوه را
تخم عداوتی است که در خاک می کند
۴کرده است از ثمر به وصال شکوفه صلح
از خیر هر که سیم وزر امساک می کند
۵هر چند پا ز کوی خرابات می کشم
دستی بلند در طلبم تاک می کند
۶از سر گذشته تو چو قمری ز طوق خود
در بیضه فکر حلقه فتراک می کند
۷خواهد به سعی پنجه مرجان کند سفید
آن کس که اشک از مژه ام پاک می کند
۸واعظ ز خبث خلق دهن را نکرده پاک
دندان خود سفید به مسواک می کند
۹من چون ز می شکفته نباشم درین چمن
کز گریه عذر خواهی من تاک می کند
۱۰چون صبح سر زند ز گریبانش آفتاب
هرکس به صدق پیرهنی چاک می کند
۱۱امروز غیر طبع سخن آفرین تو
صائب که رتبه سخن ادراک می کند
۱۲