جان رمیده جسم گران را چه می کند
تیر ز شست جسته کمان را چه می کند
۱مژگان غبار آینه اهل حیرت است
محو رخ تو باغ جنان را چه می کند
۲چون مغز پخته شد شود از پوست بی نیاز
یکتای عشق هر دوجهان را چه می کند
۳لنگر حریف شورش دریای عشق نیست
دیوانه تو رطل گران را چه می کند
۴شکرخدا که نیست به کف اختیار ما
دست زکار رفته عنان را چه می کند
۵تن پروران به رشته جان بسته اند دل
از خود گسسته رشته جان را چه می کند
۶بالاتر از یقین وگمان است جای او
جویای او یقین وگمان را چه می کند
۷در راه عشق دام عمارت مکن به خاک
از لامکان گذشته مکان را چه می کند
۸صائب زبان خوش است پی عرض مدعا
بی مدعای عشق زبان را چه می کند
۹