جمعی که زیر تیغ فنا دست وپا زنند
چون موج پشت دست به آب بقا زنند
۱دور قدح به مرکز ما می شود تمام
در محفلی که ساغر مرد آزما زنند
۲هر قطره ایش پرده خواب دگر شود
بر روی بخت خفته گر آب بقا زنند
۳قرصی اگر به سفره روشندلان بود
ذرات را ز پرتو همت صلا زنند
۴سنگ ملامتی که به روشندلان رسد
گیرند از هوا در صلح وصفا زنند
۵جمعی که روی تلخ کنند از قضای حق
غافل که زهر بر دم تیغ قضا زنند
۶داریم نامه ای ز دل خود سیاهتر
مهر قبول بر ورق ما کجا زنند
۷صائب به شیشه خانه دل سنگ می زنند
آنان که حرف سخت به روی گدا زنند
۸