از عیب پاک شو که هنرها همیدهند
دست از خزف بشو که گهرها همیدهند
۱راضی مشو به قلب که نقد جهان ز توست
بفشان شکوفه را که ثمرها همیدهند
۲در راه او نثار کن این خرده حیات
وان گه نظاره کن که چه زرها همیدهند
۳زین زهرهای قندنما آستینفشان
زان تنگ لب ببین چه شکرها همیدهند
۴پنهان مکن چو بیجگران روی در سپر
از حفظ حق ببین چه سپرها همیدهند
۵بگذر درین سر از سر بیمغز چون حباب
زان سر نظاره کن که چه سرها همیدهند
۶طاوسوار پیش پر خویش عاشقی
از غیب غافلی که چه پرها همیدهند
۷برگ است سنگ راه تو ای نخل خوش ثمر
بیبرگ شو ببین چه ثمرها همیدهند
۸در پایتخت عشق که تاج است بیسری
بیرون رو از میان که کمرها همیدهند
۹زان ملک بینشان که خبرها در او گم است
یک بار نشنوی چه خبرها همیدهند
۱۰گشتی تمام عمر درین خاکدان بس است
بیرون ز خود نشان سفرها همیدهند
۱۱یک بار رو چرا به در دل نمیکنند
این ناکسان که زحمت درها همیدهند
۱۲در پیری از گرانی غفلت مباش امن
خواب گران به وقت سحرها همیدهند
۱۳این آن غزل که مولوی روم گفته است
امسال بلبلان چه خبرها همیدهند
۱۴