دولت ز دستگیری مردم بپابود
فانوس این چراغ ز دست دعابود
۱چون غنچه هست اگر دل جمعی درین چمن
در گلشن همیشه بهار رضا بود
۲دستی که شد بریده ز دامان اختیار
دایم چو بهله در کمر مدعا بود
۳از بیقراری تو جهان است بیقرار
شوریده نیست عالم اگر دل بجا بود
۴از راست کردن نفسی می رود به باد
هر سر که چون حباب اسیر هوا بود
۵انصاف نیست بار شدن بر شکستگان
پهلوی خشک خویش مرا بوریا بود
۶هر دل که نیست یاد خدا در حریم او
سرگشته تر ز کشتی بی ناخدابود
۷تیغ کج است پیش سیه دل حدیث راست
فرعون را به چشم عصااژدها بود
۸صائب بود ز سایه سریع الزوال تر
پرواز دولتی که به بال هما بود
۹