اشکی که گوهرش ز نژاد جگر بود
هرقطره اش ستاره صبح اثر بود
۱در حسرت قلمرو آرام سوختیم
چون آفتاب چند کسی دربدر بود
۲گوهرنمای جوهر ذاتی خویش باش
خاکش به سر که زنده به نام پدر بود
۳عمر دراز سرو به اقبال سر کشی است
خون گل پیاده به طفلان هدر بود
۴قاصد به گرد جذبه عاشق نمی رسد
بند قبای گرمروان بال و پر بود
۵از جوش العطش ننشیند به آب تیغ
خون کسی که تشنه لب نیشتر بود
۶تا چند جنس یوسفی طالع مرا
خاک غم از غبار کسادی به سر بود
۷صائب ز اشک هرزه درا درحساب باش
طفلی که شوخ چشم بود پرده دربود
۸