دولت ز دستگیری مردم بپا بود
فانوس این چراغ ز دست دعابود
۱هر غنچه واشود به نسیمی درین چمن
مفتاح قفل جود ز دست گدا بود
۲بازیچه نسیم شود کاسه سرش
هر دل که چون حباب اسیر هوا بود
۳پیکان دهن به خنده چو سوفار باز کرد
تا کی گره به کار من بینوا بود
۴شرم حضورچشم ز تردامنان مدار
آیینه را به چشم چه نور حیا بود
۵آماده شکست خودم زیر آسمان
چون دانه ای که در دهن آسیا بود
۶روزی درین بساط به بخت است واتفاق
ورنه شکر خوش است که رزق هما بود
۷شوید به آب تیغ ز دل زنگ زندگی
هر کس که چون قلم به سخن آشنا بود
۸در آتشم ز کشمکش عقل خام خود
آسوده آن سفینه که بی ناخدابود
۹صائب زخانقه به خرابات روی کن
کانجا شکسته ای که بود بوریا بود
۱۰