آن راکه زخمی از دم شمشیر او بود
بی چشم زخم آب حیاتش به جو بود
۱آسودگی به خواب نبیند تمام عمر
آن را که خار پیرهن از آرزو بود
۲هرکس زجود پیر خرابات آگه است
دستش همیشه در ته سر چون سبو بود
۳دست خود از غبار تعلق کسی که شست
جایز بود نمازش اگر بی وضوبود
۴رنگی که نیست عاریتی چون شراب لعل
درآفتاب زرد خزان سرخ روبود
۵گر خامه را کند دو زبان جای حرف نیست
چون کاغذ دورو طرف گفتگو بود
۶صائب کجا ز عالم بیرنگ بو برد
هر کس که قبله نظرش رنگ وبو بود
۷