غیر از دل دو نیم که خندان چوپسته بود
بر هر دری که روی نهادیم بسته بود
۱قسمت نگر که طوطی بی طالع مرا
روی سخن به آینه زنگ بسته بود
۲قحط سخن نداشت مرا از سخن خموش
این رشته از گرانی گوهر گسسته بود
۳بخت سیاه پرده چشم حسود شد
این جغد در خرابه ماپی خجسته بود
۴دلها از آن مسخر من شد که همچو زلف
پرواز من همیشه به بال شکسته بود
۵دیوار شد میان من وآتش جحیم
گرد خجالتی که به رویم نشسته بود
۶روزی که بود دل ز کمر بستگان تو
از کهکشان سپهر میان رانبسته بود
۷صائب نباخت لنگر صبر از جفای چرخ
چون کوه زیر تیغ به تمکین نشسته بود
۸