دل ساده در قلمرو صورت نمیشود
تا نقش هست آینه خلوت نمیشود
۱یوسف شد از گواه لباسی عزیزتر
تهمت حریف دامن عصمت نمیشود
۲ابر تنک نهان نکند آفتاب را
در دل نهفته داغ محبت نمیشود
۳افسردگی ز هرکه به داغ جنون نرفت
سرگرم از آفتاب قیامت نمیشود
۴با چشم روشن آینه زنگ بستهای است
تا آدمی ز اهل بصیرت نمیشود
۵از ریگ تشنگی نبرد سیل نوبهار
چشم حریص سیل ز نعمت نمیشود
۶آه ندامتی است که خون میچکد از او
از عمر آنچه صرف عبادت نمیشود
۷گوهر فشاند گرد یتیمی ز روی خویش
دل خالی از غبار کدورت نمیشود
۸هرکس که چون گهر ز صدف گوشهای گرفت
خاشاک چارموجه کثرت نمیشود
۹صائب نمیرود به فسون کجروی ز مار
هموار بد گهر به نصیحت نمیشود
۱۰