تا غنچه شکایت من وا نمی شود
این عقده ها ز زلف سخن وا نمی شود
۱صد خنده بلبل از گل تصویر وا کشید
آن غنچه لب هنوز به من وا نمی شود
۲زنگ کدورت از دل غربت پرست من
بی صیقل جلای وطن وانمی شود
۳از سنگ کودکان بتراشید لوح من
کاین خار خار از سر من وا نمی شود
۴خوش وقت بلبلی که تواند صفیر زد
زافسردگی لبم به سخن وانمی شود
۵ای عقل خشک مغز برو دردسر ببر
بی باده طبع اهل سخن وا نمی شود
۶صائب کجا رویم، که هر جاکه می رویم
از سر هوای حب وطن وا نمی شود
۷