بیروی دل گره ز زبان وا نمیشود
طوطی ز پشت آینه گویا نمیشود
۱چندان که گرد محمل لیلی است در نظر
مجنون غبار خاطر صحرا نمیشود
۲زاهد چگونه از سر فردوس بگذرد
کودک حریف ذوق تماشا نمیشود
۳دیوانگی است چاره دل چون گرفته شد
این قفل از کلید دگر وا نمیشود
۴زنجیر کرد جذبه خاشاک برق را
افسون عجز ماست که گیرا نمیشود
۵دل صاف ساز، معنی باریک را ببین
ماه نو از غبار هویدا نمیشود
۶غافل مشو ز گوشه ابروی التفات
سی شب هلال عید هویدا نمیشود
۷داری اگر طمع که شوی پادشاه وقت
این بیگدایی در دلها نمیشود
۸از زهدان خشک، رسایی طمع مدار
سیل ضعیف واصل دریا نمیشود
۹چون گوشهای نگیرد از ابنای روزگار
صائب حریف مردم دنیا نمیشود
۱۰