از خط گرفته آن مه تابان نمی شود
این مور بار دست سلیمان نمی شود
۱بر روی خویش تیغ چرا می کشی عبث
این دل سیه به تیغ مسلمان نمی شود
۲از ماهتاب خواب سبک می شود گران
موی سفید مانع عصیان نمی شود
۳سامان پذیر چون شود از تاج زرنگار
از داغ هر سری که به سامان نمی شود
۴آن را که دستگاه سخاوت بود وسیع
دلتنگ از فضولی مهمان نمی شود
۵این تنگیی که در دل من خانه کرده است
قانع ز من به چاک گریبان نمی شود
۶پروای حرف پوچ ندارند بیخودان
دست ز کار رفته مگس ران نمی شود
۷طوطی ز معنی سخن خویش غافل است
هر کس سخنورست سخندان نمی شود
۸هر دل که داغ حسن گلو سوز تشنگی است
منت پذیر چشمه حیوان نمی شود
۹با چار موجه مشت خسی چون طرف شود
صائب حریف شورش دوران نمی شود
۱۰