مژگان ز موج اشک گریزان نمی شود
جوهر ز آب تیغ پریشان نمی شود
۱خار طلب نمی کشد از پای جستجو
تا گرد بادمحو بیابان نمی شود
۲گردون به وادی غلطی افتاده است
این راه دور قطع به جولان نمی شود
۳چشم سیه دل تو قیامت شناس نیست
ورنه کدام روز که دیوان نمی شود
۴نتوان به آه لشکر غم را شکست داد
این ابر از نسیم پریشان نمی شود
۵پیوسته همچو خانه آیینه روشن است
کاشانه ای که مانع مهمان نمی شود
۶نتوان گره به اشک زدن راز عشق را
شبنم نقاب مهر درخشان نمی شود
۷مجنون عبث به دامن صحرا گریخته است
پوشیده این چراغ به دامان نمی شود
۸موری که روزی از قدم خویش می خورد
قانع به روی دست سلیمان نمی شود
۹چین در کمند زلف فکندن برای چیست
سنگ از فلاخن تو گریزان نمی شود
۱۰جان داد صبح بر سر یک خنده خنک
غافل همان ز خنده پشیمان نمی شود
۱۱در وادیی فتاده مرا کار در گره
کز زخم خار، آبله گریان نمی شود
۱۲غافل مشو ز خال ته زلف آن نگار
پیوسته این ستاره نمایان نمی شود
۱۳صائب تلاش صحبت درمان زبی تهی است
ورنه کدام درد که درمان نمی شود
۱۴