چون پسته زبان در دهنم زنگ برآورد
آخر گل خاموشی من این ثمر آورد
۱در پای خزان ریخت گل و لاله این باغ
رنگی که به رخساره به خون جگر آورد
۲در کام تو زهر از کجی توست وگرنه
هر کس که چونی راست شد اینجا شکر آورد
۳ما بیخبران طالع مکتوب نداریم
ورنه که ازان آیه رحمت خبرآورد
۴فریاد که با طوطی ما سخت طرف شد
هر جغد که امروز سر بیضه برآورد
۵قانع به زبونی مشو از نفس که اینجا
گردن کسی افراخت که خصم سرآورد
۶معراج وصال تو نه اندازه ما بود
این مور به اقبال شکر بال برآورد
۷معراج وصال تو نه اندازه ما بود
این مور به اقبال شکر بال برآورد
۸صد شکر که ننشست ز پا همت صائب
تا درد غریبی به وطن از سفر آورد
۹