هر چند ترا دیده بدکرد زمن دور
درکنج قفس نیست زگل مرغ چمن دور
۱با تلخی غربت چه کند مصرشکرخیز؟
از بهرعزیزی نتوان شدزوطن دور
۲درکوثر اگرغوطه زند تشنه برآید
هرسوخته جانی که شد ازچاه ذقن دور
۳درخانه نشینی نتوان نام برآورد
گمنام عقیقی که نگرددزوطن دور
۴گر مورکند تکیه گه از دست سلیمان
بسیار مدانید زاعجاز سخن دور
۵شد موی سرش پاک سفید از غم هجران
تانافه شد از ناف غزالان ختن دور
۶خوردند به کف آب زچاه اهل توکل
برتشنه ما آب شد از دلو رسن دور
۷هر چند بود درته پیراهن من یار
چون جامه فانوسم ازان سیم بدن دور
۸صائب زنظر بازی این تازه جوانان
از دل نشود دوستی یارکهن دور
۹