کام دل ازان چهره افروخته برگیر
درهرنگهی دیده خودرا به گهر گیر
۱دیوانه ما سلسله بسیار گسسته است
زنهارزدل در خم آن زلف خبرگیر
۲از آتش گل سینه من گرم نگردید
ای بلبل بیدرد مرادرته پرگیر
۳از جبهه واکرده طلب حاجت خودرا
چون غنچه نشکفته سرراه سحر گیر
۴مگذاردرین سبزچمن شبنم خودرا
این آینه رازود ازین دامن ترگیر
۵جز خواب گران نیست درین قافله باری
تا باز نمانی دل ازین قافله برگیر
۶مگذارکه پژمرده شود غنچه دل را
هرچشم زدن ساغری از خون جگرگیر
۷ای سرو اگر آسودگیت می دهد آزار
از برگ بشو دست ،گریبان ثمرگیر
۸این آن غزل خواجه نظیری است که فرمود
ای مطرب جان سوخت دلم ،راه دگرگیر
۹