محو رخسار تو دلگیر نگردد هرگز
چشم و دل آینه را سیر نگردد هرگز
۱پرده صبح امیدست شب نومیدی
تا غذا خون نشود شیر نگردد هرگز
۲نیست دلگیر ز سرگشتگی خود عاشق
آسمان از حرکات سیر نگردد هرگز
۳زاهد خشک کجا، گریه مستانه کجا
آب در دیده تصویر نگردد هرگز
۴قسمت دل ز جهان نیست به جز گریه خشک
نقش را آینه زنجیر نگردد هرگز
۵شوخی عشق نگردد به کهنسالی کم
دل چو افتاد جوان، پیر نگردد هرگز
۶کجی از مار به افسون نتوان بیرون برد
ز هر تریاق به تدبیر نگردد هرگز
۷دل بیدار به دست آر که صاحب دل را
خواب سنگ ره شبگیر نگردد هرگز
۸آب برآتش خورشید نزد خنده صبح
سوز دل کم به طباشیر نگردد هرگز
۹جگر معرکه از اهل طرب چشم مدار
لب ساغر دم شمشیر نگردد هرگز
۱۰عقل با عشق محال است کند همراهی
که کمان همسفر تیر نگردد هرگز
۱۱نیست بر معنی احباب، نظر صائب را
گرد صید دگران شیر نگردد هرگز
۱۲