دل ما روشن از افلاک نگردد هرگز
تیغ از دامن تر پاک نگردد هرگز
۱صافی و تیرگی آب ز سرچشمه بود
بی دلی پاک، سخن پاک نگردد هرگز
۲چشمه روشن خورشید اگر خشک شود
آب در دیده افلاک نگردد هرگز
۳صرف پاکی مکن اوقات که سیلاب بهار
تا به دریانرسد پاک نگردد هرگز
۴جام جم تا اثر از چرخ بود در دورست
چون اثر خیر بود، خاک نگردد هرگز
۵چهره عالم ازو رنگ بهاران دارد
کز خزان خشک رگ تاک نگردد هرگز
۶پرده شوخی آن حسن نشد سبزه خط
برق پوشیده ز خاشاک نگردد هرگز
۷نگشاید گره از غنچه پیکان به نسیم
دل که افسرده شود چاک نگردد هرگز
۸غیر وقت آنچه شود فوت ز اسباب جهان
عارفان را مژه نمناک نگردد هرگز
۹خنده زخمی است که جان بردن از و دشوارست
زنده دل آن که طربناک نگردد هرگز
۱۰هر که از عاقبت بیخبری با خبرست
صائب از باده طربناک نگردد هرگز
۱۱