دل مکدر ز غم یار نگردد هرگز
از پری شیشه گرانبار نگردد هرگز
۱به پریشان نفسان راه سخن گر ندهد
قسمت آینه زنگار نگردد هرگز
۲تشنه حسن بود دیده حیرت زدگان
سیر آیینه ز دیدار نگردد هرگز
۳چه کند دل، نکند شکوه ازین سنگدلان ؟
سیل خاموش به کهسار نگردد هرگز
۴مزه هوش جز انگشت پشیمانی نیست
مست خوب است که هشیار نگردد هرگز
۵مکن از فقر شکایت که شکر خواب حضور
جمع با دولت بیدار نگردد هرگز
۶چون کف دست، بیابان جنون هموارست
راه عقل است که هموار نگردد هرگز
۷شبنم از باغ به یک چشم زدن بیرون رفت
که سبکروح به دل بار نگردد هرگز
۸کف بی مغز بلنگر نکند دریا را
شور پوشیده به دستار نگردد هرگز
۹می خلد در دل نظارگیان چون نشتر
رگ ابری که گهر بار نگردد هرگز
۱۰سخن سخت گران نیست به سودازدگان
سیل دلگیر ز کهسار نگردد هرگز
۱۱صائب آزاده روانند ز غم فارغبال
قامت سرو خم از بار نگردد هرگز
۱۲