چون غنچه ز جمعیت دل انجمنی ساز
برگ طرب خویش ز رنگین سخنی ساز
۱هنگامه صحبت شود از سوختگان گرم
از داغ به گرد دل خود انجمنی ساز
۲تادامن پیراهن یوسف به کف آری
یک چند چو یعقوب به بیت الحزنی ساز
۳کمتر ز حبابی نتوان بود درین بحر
ازدیده پوشیده خود پیرهنی ساز
۴چون کرم بریشم نظر ازمرگ مپوشان
در زندگی از پیرهن خود کفنی ساز
۵در پرده غیب است فتوحات نهفته
چون خال سیه چشم به کنج دهنی ساز
۶از جسم مکن بستر و بالین فراغت
زین پنبه چو حلاج مهیا رسنی ساز
۷تا از تو رسد سنگ ملامت به نوایی
ازشیشه به هنگامه اطفال تنی ساز
۸ای قاصد اگر نامه ز دلدار نیاری
از بهر تسلی ز زبانش سخنی ساز
۹نقصان نکند هرکه زرخویش به زر داد
نقد دل و جان صرف بت سیم تنی ساز
۱۰ای بلبل بیدرد چه موقوف بهاری؟
ازبال و پر خویش چو طوطی چمنی ساز
۱۱صائب به عقیق دگران چشم مکن سرخ
از پاره دل، دامن خود رایمنی ساز
۱۲