گرفت ازسرخم خشت پیر باده فروش
چراغ عیش برون آمد از ته سرپوش
۱ز حرف تلخ ملامتگران نیندیشد
به گوش هرکه رسیده است بانگ نوشانوش
۲هزار خرقه آلوده را به قیمت می
گرفت ازره انصاف پیر باده فروش
۳زجوش کم نشود آب بحر ،دل خوش دار
مکن چودیگ تنک ظرف کوتهی درجوش
۴به آفتاب رسانیده ایم پرتو را
ز باد صبح نگردد چراغ ماخاموش
۵ترا که بهره زنوش است نیش چون زنبور
ازین چه سودکه داری هزار چشمه نوش؟
۶در آفتاب قیامت عرق نمی ریزد
ز بار خلق ندزدد کسی که اینجا دوش
۷مخور به هیچ دل زار و هرچه خواهی خور
بپوش چشم خود از عیب و هرچه خواهی پوش
۸ز جوش لاف دل چشمه ها تهی گردید
درین دو هفته که دریای مانشست ازجوش
۹فغان که تشنه لبان سخن نمی دانند
که کار تیغ دو دم می کندلب خاموش
۱۰خموش بگذر ازین خاکدان چو سایه ابر
مکن چو سیل ز پست و بلند راه خروش
۱۱شراب تلخ کجا چاره تو خواهد کرد؟
تراکه ناله صائب نمی برد از هوش
۱۲