چراغ عشق نمی گردد از لحد خاموش
کی آتش جگر سنگ می شود خاموش؟
۱ز پند ناصح بی مغز ،عشق آسوده است
که بحر را نکند پرده زبد خاموش
۲چو شمع کشته نلرزد به زندگانی خویش
زبان هر که شد از حرف نیک و بد خاموش
۳به گفتگوی تنک مایگان مبر غیرت
که زود می شود این سیل بی مدد خاموش
۴ز رهگذار نفس تیره می شود دلها
ز هیچ آینه خجلت نمی کشد خاموش
۵شکایت تو ز افلاک از درشتی توست
که خاک نرم بود در ته لگد خاموش
۶ز قحط شیر مروت سپهر خشک مزاج
مرا به جنبش گهواره می کند خاموش
۷چنان که طفل به تدریج می شود گویا
زبان عقل به تدریج می شود خاموش
۸اگر نسیم دم عیسوی شود صائب
چو غنچه تن به شکفتن نمی دهد خاموش
۹