الف قدی که منم سینه چاک بالایش
سپهر سبزه خوابیده ای است درپایش
۱ز سایه سرو و صنوبر الف کشد برخاک
به هر چمن که کند جلوه قد رعنایش
۲دل نظارگیان را ز جلوه آب کند
ازان همیشه بود تازه سرو بالایش
۳چو مغزپسته نهان در شکر شود طوطی
به گفتگو چو درآید لب شکر خایش
۴نظر به کنج دهانش که می تواندکرد؟
که خون بوسه زند جوش می زسیمایش
۵ز گرد خانه خرابان جهان سیاه شود
به هر طرف که فتد چشم باده پیمایش
۶شود ز حیرت سرشار، پای خواب آلود
فتد به چشم غزالی که چشم گیرایش
۷به عرض حال دهن وانمی توانم کرد
که گیرد ازلب من حرف ،چشم گویایش
۸غزاله ای که مرا کرده است صحرایی
سیاه خیمه لیلی است داغ سودایش
۹مدام دور زند جام عاشقی صائب
که باشد ازدل پر خون خویش صهبایش
۱۰