ز دل برون نرود چشم آشنا رویش
سری به دامن مجنون نهاده آهویش
۱فکند از سر گردنکشان عالم خاک
کلاه عقل، تماشای طاق ابرویش
۲ز خواب حیرت، آیینه راکند بیدار
اگر چنین شود ازمی عرق فشان رویش
۳ز حال دل خبرم نیست، اینقدر دانم
که دست شانه نگارین برآمد ازمویش
۴ز خواب مرگ چو گل تازه روی برخیزند
اگر به خاک شهیدان گذر کند بویش
۵که دیده نافه ز آهو دونده ترباشد؟
که دیده زلف که باشد رساتر از بویش ؟
۶که آب می دهد از روی آتشینش چشم ؟
اگر عرق نکند پرده داری رویش
۷ز بار دل کند آزاد سرو راصائب
در آن چمن که کند جلوه قد دلجویش
۸