مکن خراش دل سنگ نیز پیشه خویش
که کشته می شوی آخر به زخم تیشه خویش
۱زشرم صورت شیرین مرا میسر نیست
ز دور بوسه زدن بر دهان تیشه خویش
۲مرا به دار فنای زمانه چون حلاج
بجز رسن نبود بهره ای ز پیشه خویش
۳که غیر سبزه خط تو ای بهار امید
رسانده است در آتش به آب، ریشه خویش ؟
۴به لطف شیشه گر، امید من درست بود
ازان دریغ ندارم زسنگ شیشه خویش
۵دوام خنده شادی چو غنچه یک دهن است
خوشم به تنگدلی با غم همیشه خویش
۶چو پیش صرصر مرگ است کوه و کاه یکی
به سنگ خاره چه محکم کنیم ریشه خویش ؟
۷نمی رسد به غزالان فربه آسیبی
اگر ز پهلوی لاغر کنند بیشه خویش
۸شدم به خوردن دل قانع از جهان صائب
چو شیر پا نگذارم برون ز بیشه خویش
۹