نمی روم به بهشت برین زخانه خویش
به گل فرو شده پایم درآستانه خویش
۱به گنجها نتوان درد را خرید از من
به زر بدل نکنم رنگ عاشقانه خویش
۲به نغمه دگران احتیاج نیست مرا
که هست چون خم می مطربم ز خانه خویش
۳چو یوسفم که به چاه افتد از کنار پدر
اگر به چرخ برآیم ز آستانه خویش
۴اگر چه هر نفسم گرد کاروان غمی است
بجان رسیده ام از وضع بیغمانه خویش
۵بلاست رتبه گفتار چون بلند افتاد
به خواب چند توان رفتن ازافسانه خویش ؟
۶به بینوایی و آزادگی خوشم صائب
مرا قفس نفریبد به آب و دانه خویش
۷