مکن به لهو و لعب صرف نوجوانی خویش
به خاک شوره مریز آب زندگانی خویش
۱هوای نفس ز دست اختیار برده مرا
خجل چو موج سرابم ز خوش عنانی خویش
۲نیم به خاطر صحرا چو گردباد گران
نفس چو راست کنم می برم گرانی خویش
۳همان ز چشم حسودان مرانمکدان است
اگر خورم جگر خود زبی دهانی خویش
۴درین جهان دل بی غم نمی شود پیدا
اگر برون دهم از دل غم نهانی خویش
۵فغان که نیست بغیر از دریغ و افسوسی
به دست آنچه مرا مانده از جوانی خویش
۶خجالت است نصیبم ز تنگدستیها
چو میهمان طفیلی زمیزبانی خویش
۷به تار خود نبود هیچ عنکبوتی را
علاقه ای که تو داری به زندگانی خویش
۸دلم همیشه دو نیم است چون قلم صائب
ز بس که منفعلم از سیه زبانی خویش
۹