گوهر فروز دیده بیدار خویش باش
برق فنای خرمن پندار خویش باش
۱پا از گلیم مرتبه خود مکن دراز
چون نقطه پاشکسته پرگار خویش باش
۲ارباب کام،تشنه لغزیدن تواند
ای سرو خوش خرام خبردار خویش باش
۳گلزار حسن شبنم خلق است تازه روی
از حسن خلق، شبنم گلزار خویش باش
۴درمانده اند خلق به درمان درد خود
رحمی به حال خودکن و غمخوار خویش باش
۵پیچیده ای به طول امل از سر غرور
در فکر باز کردن زنار خویش باش
۶یک بوسه نذر صائب بیمار کرده ای
تنگ است وقت،بر سر گفتار خویش باش
۷