غزلیاتغزل شمارهٔ ۵۰۹۷ صائبشاعرصائبمجموعهغزلیاتقالبغزلوزنفعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)منبعویکیدرجآاندازهآروشنکاغذیشبکپی متنذخیرهاشتراکافزودن به مقایسههدیه دادن این شعراشعار همقافیهنمای کتابیکارت تصویریهرکه بیند به چشم بیمارشمی شود درزمان پرستارش۱توبه را می کند خراباتیلب میگون و چشم خمارش۲زندگانی به خضر بخشیده استآب حیوان ز شرم گفتارش۳صبح عیدست در دل شب قدردرشبستان زلف، رخسارش۴مغز دراستخوان شود شیرینچون بخندد لب شکر بارش۵سنگ برسینه می زند از کوهکبک درروزگار رفتارش۶صلح داده است آب و آتش راآتش آبدار رخسارش۷تاب نگذاشتند در دلهاخط مشکین و زلف طرارش۸خون به دلهای عاشقان کردنمی چکد چون عرق ز رخسارش۹خار دیوار می شود مژه اشهرکه آید به سیر گلزارش۱۰در ترازو به جای سنگ نهدیوسف مصر را خریدارش۱۱لرزش زلف یار بیجا نیستشیشه صد دل است دربارش۱۲قامت اوست سر خط صائبچون نگردد بلند گفتارش ؟۱۳