خضر راه حقیقت است مجاز
مکن این در به روی خویش فراز
۱دل محمود اگر همی خواهی
دست کوته مکن ز زلف ایاز
۲عاشق از سرزنش نیندیشد
شمع رانیست سرکشی از گاز
۳دست خون است داو اول ما
دوشش ماست نقش سینه باز
۴پرده نام وننگ یک سو کن
زن نه ای، ای عشق درلباس مباز
۵سیل تقوی و برق ناموس است
می گلرنگ و شعله آواز
۶آخر کار خوشه را دیدی
گردن سرکشی دگر مفراز
۷خنده کبک درکمین دارد
اشک خونین چنگل شهباز
۸پای در دامن قناعت کش
تا نسوزی به آتش تک و تاز
۹گل و زر داری و دو روزه نشاط
سرو و بی حاصلی و عمر دراز
۱۰بردباری است معدن گوهر
خاکساری است مسند اعزاز
۱۱چون فلاخن به گرد خویش بگرد
هر چه بردل گران، به دور انداز
۱۲صائب از خاک پاک تبریزست
هست سعدی گر از گل شیراز
۱۳