دل پریخانه آن روی چو ماه است مرا
یوسفی در بن هر موی به چاه است مرا
۱آه من چون علم صبح قیامت نشود؟
الف قامت او سرخط آه است مرا
۲همچو کبکی که فتد سایه شاهین به سرش
دل سراسیمه ازان پر کلاه است مرا
۳با کلاه نمد از هر دو جهان آزادم
سایه بال هما بخت سیاه است مرا
۴چون قلم، گام نخستین، نفسم سوخته است
در ره شوق کجا فرصت آه است مرا؟
۵می چکد خون چو کباب از نفس دعوی من
با چنین سوز چه حاجت به گواه است مرا؟
۶جرم ایام خرد قابل بخشیدن نیست
ورنه با عشق چه پروای گناه است مرا؟
۷از تماشای تو ای مایه امید جهان
غیر افسوس چه در دست نگاه است مرا؟
۸منزل عشق چو خورشید بود پا به رکاب
ورنه صائب چه غم از دوری راه است مرا؟
۹