چون خم از کوی مغان پای سفر نیست مرا
گر شوم آب، ازین خاک گذر نیست مرا
۱خاکساری است مرا روشنی دیده و دل
شکوه از گرد یتیمی چو گهر نیست مرا
۲سنگ طفلان چه کند با دل دیوانه من؟
کبک مستم، غمی از کوه و کمر نیست مرا
۳می توان کرد به تسلیم شکر حنظل را
نتوان تلخ نشستن که شکر نیست مرا
۴چون سپر، موجه شمشیر به هم پیوسته است
در مصافی که به جز سینه سپر نیست مرا
۵از قبول نظر عشق شود عیب هنر
ورنه جز بی هنری هیچ هنر نیست مرا
۶منم آن نخل خزان دیده کز اسباب جهان
هیچ دربار به جز برگ سفر نیست مرا
۷چه حضورست که در پرده غم صائب نیست؟
با غم عشق تمنای دگر نیست مرا
۸