در بیابان طلب، راهبری نیست مرا
سر پرواز به باد دگری نیست مرا
۱آن نفس باخته غواص جگرسوخته ام
که به جز آبله دل گهری نیست مرا
۲روزگاری است که با ریگ روان همسفرم
می روم راه و ز منزل خبری نیست مرا
۳می زنم بال به هم تا فتد آتش در من
از دل سنگ امید شرری نیست مرا
۴ساکن کشتی نوحم ز سبکباری خویش
چون خس و خار ز طوفان خطری نیست مرا
۵همه شب با دل دیوانه خود در حرفم
چه کنم، جز دل خود نامه بری نیست مرا
۶می توان رفت چو آتش به رگ و ریشه شمع
به دل آزاری پروانه سری نیست مرا
۷گرچه چون سرو، تماشاگه اهل نظرم
از جهان جز گره دل ثمری نیست مرا
۸خاطر امن به ملک دو جهان می ارزد
نیستم در هم اگر سیم و زری نیست مرا
۹می توانم شرری را به پر و بال رساند
در خور شمع اگر بال و پری نیست مرا
۱۰برده ام غنچه صفت سر به گریبان صائب
جز دل امید گشایش ز دری نیست مرا
۱۱