آن که سوز جگر و دیده تر داد مرا
همچو شمع از تن خود زاد سفر داد مرا
۱قطع پیوند ازین سبز چمن مشکل بود
خجلت بی ثمری برگ سفر داد مرا
۲عشق روزی که رسانید مرا خانه به آب
چشم تر غوطه به دریای گهر داد مرا
۳چون به فریاد من آن سرو خرامان نرسید
زین چه حاصل که چو گل زر به سپر داد مرا؟
۴گشت تا رشته من بی گره از همواری
ره به دل سبحه ز صد راهگذار داد مرا
۵چه شکایت کنم از ضعف بصر در پیری؟
که بصیرت عوض نور بصر داد مرا
۶قسمت یوسف بی جرم نشد از اخوان
گوشمالی که درین عهد هنر داد مرا
۷کو دماغی که برآرم ز گریبان سر خویش؟
من گرفتم که فلک افسر زر داد مرا
۸از دل سخت نداده است زمین قارون را
خاکمالی که درین دور هنر داد مرا
۹ریخت هر کس به رهم خار ز خصمی چون برق
صائب از بی بصری بال دگر داد مرا
۱۰