آنچنان عشق تو بدخوی برآورد مرا
که تسلی به دو عالم نتوان کرد مرا
۱منم آن داغ که از صبح ازل پرورده است
در سراپرده دل، عشق جوانمرد مرا
۲تلخی مرگ به کامم می لب شیرین است
بس که کرده است جهان حادثه پرورد مرا
۳نیست اندیشه ام از خواب عدم، می ترسم
که فراموش شود چاشنی درد مرا
۴عرق غیرت پیشانی خورشیدم من
نفس صبح قیامت نکند سرد مرا
۵در بیابان توکل منم آن خار یتیم
که به صد خون جگر آبله پرورد مرا
۶گر چو خورشید به خود تیغ زنم معذورم
طرفی نیست درین عالم نامرد مرا
۷گل نچیدم به امید ثمر از یار و فلک
بازیی کرد که از هر دو برآورد مرا
۸بود هر ذره من در کف بادی صائب
سالها گشت فلک تا به هم آورد مرا
۹